تبليغاتX
مادر



رد پایت در کوچه های گلی ذهنم سرگردان است

و کفشهایت را روی پلکان دلم گذاشته ام

شاید روزی برای بردنش بیایی

کفش هایی که آن روز خیس از باران بود

خیس از اشک های حسرت من بود

                                                                                              باران

                       ********************************

تقدیم به کسی که دوست داشتن را جرم میداند

گناه من چیست که نمی توانم به سوی باغ و باغچه های پر گل و درخت به سوی منظره های دلگشا با کسی که دوستش دارم بروم و پرواز پرندگان به ظاهر خوشبخت باز را نگاه کنم و گناه من چیست که نمی توانم در زیر شبنم بال گشایی کرده و پرواز عاشقانه داشته باشم.و این گناه بعضی انسان هاست که با قلب ناپاکشان مارا گناه کار کرده اند.

و

حالا شدیم مجرم ، مجرمی که جرمش دوست داشتن است

 

+ اشک ریخته شده در Thu 24 Dec 2009ساعت 7 PM از چشمان یالنز |



 تو کجایی سهراب؟

 آب را گل کردند

چشم ها را بستندو چه با دل کردند

وای سهراب تو کجایی آخر؟

زخم ها بر دل عاشق کردند

خون به چشم شقایق کردند

تو کجایی سهراب؟

ای که همین نزدیکی عشق را دار زدند

همه جا سایه دیوار زدند

تو کجایی سهراب؟

حالا که دل خوش مثقالی است

 دل خوش سیری چند؟!!!

صبر کن سهراب فایقت جا دارد؟

منم از همهمه ی زمین بیزارم

 

+ اشک ریخته شده در Sun 1 Jan 2012ساعت 8 PM از چشمان یالنز |



اگر به خانه‌ی من آمدی برایم مداد بیاور، مداد سیاه؛ می‌خواهم روی چهره‌ام خط بكشم تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم، یك ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!

یك مدادپاك‌كن بده برای محو لب‌ها؛ نمی‌خواهم كسی به هوای سرخی‌شان، سیاهم كند!

یك بیلچه، تا تمام غرایز  را از ریشه در آورم؛ شخم بزنم وجودم را، بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!

یك تیغ بده؛ موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد و بی‌واسطه‌ی روسری كمی بیاندیشم!

نخ و سوزن هم بده، برای زبانم می‌خواهم بدوزمش به سق... این‌گونه فریادم بی‌صداتر است!

قیچی یادت نرود، می‌خواهم هر روز اندیشه‌هایم را سانسور كنم! 

پودر رختشویی هم لازم دارم. برای شست‌وشوی مغزی؛ مغزم را كه شستم، پهن كنم روی بند، تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آن‌جایی كه عرب نی انداخت؛ می‌دانی كه؟ باید واقع‌بین بود!

صدا خفه كن هم اگر گیر آوردی بگیر، می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب، برچسب فاحشه می‌زنندم، بغضم را در گلو خفه كنم!

یك كپی از هویتم را هم می‌خواهم برای وقتی كه خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد، فحش و تحقیر تقدیمم می‌كنند!

تو را به خدا اگر جایی دیدی "حقی" می‌فروختند برایم بخر تا در غذا بریزم. ترجیح  می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم!

و سر آخر اگر پولی برایت ماند برایم یك پلاكارد بخر به شكل گردن‌بند بیاویزم به گردنم و رویش با حروف درشت بنویسم:

من یك انسانم

من هنوز یك انسانم

من هر روز یك انسانم...

"غاده السمان شاعر سوری"

+ اشک ریخته شده در Tue 27 Dec 2011ساعت 11 PM از چشمان یالنز |



تو حس پنهانی
مانند یک شعر
درونم جاری
می نویسم تو را
خلاصه در چند جمله کوتاه
در نگاه اول
تو مغرور مثل یک مرد
و اما بعد...
تنها سکوتی در یک راز
که چشمانت حرف دل را میزند فریاد
هرچه که هست...
توحس پنهانی درونم
و گاهی در نگاهی عمیق تر
تو همان انعکاسی در آیینه
که رو به من لبخند میزند...
+ اشک ریخته شده در Mon 12 Dec 2011ساعت 7 PM از چشمان یالنز |



اشک رازی است
لبخند رازی است
عشق رازی است


قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که بینی
یا چیزی چنان که بدانی...

من درد مشترکم
مرا فریاد کن

درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم

نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده،
من ریشه های تو را دریافته ام
با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام
و دست هایت با دستان من آشناست.


دستت را به من بده
دستهای تو با من آشناست
ای دیر یافته! با تو سخن می گویم
بسان ابر که با طوفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن می گوید

زیرا که من
ریشه های تو را دریافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست.

+ اشک ریخته شده در Tue 6 Dec 2011ساعت 11 PM از چشمان یالنز |



“صفر را بستند ”

تا ما به بیرون زنگ نزنیم

از شما چه پنهان

ما از درون زنگ زدیم!

“———————————————— ”

“ازآجیل سفره عید

چند پسته لال مانده است

آنها که لب گشودند؛خورده شدند

آنها که لال مانده اند ؛می شکنند

دندانساز راست می گفت:

پسته لال ؛سکوت دندان شکن است ! ”

“———————————————— ”

“من تعجب می کنم

چطور روز روشن

دو هیدروژن

با یک اکسیژن؛ ترکیب می شوند

وآب ازآب تکان نمی خورد! ”

————————————————–

“بهزیستی نوشته بود:

شیر مادر ،مهر مادر ،جانشین ندارد

شیر مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد

پدر یک گاو خرید

و من بزرگ شدم

اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت

جز معلم عزیز ریاضی ام

که همیشه میگفت:

گوساله ، بتمرگ! ”

————————————————–

“با اجازه محیط زیست ”

“دریا، دریا دکل می‌کاریم ”

“ماهی‌ها به جهنم! ”

“کندوها پر از قیر شده‌اند ”

“زنبورهای کارگر به عسلویه رفته‌اند ”

“تا پشت بام ملکه را آسفالت کنند ”

“چه سعادتی! ”

“داریوش به پارس می‌نازید ”

“ما به پارس جنوبی! ”

————————————————–

“رخش،گاری کشی می کند

رستم ،کنار پیاده رو سیگار می فروشد

سهراب ،ته جوب به خود پیچید

گردآفرید،از خانه زده بیرون

مردان خیابانی برای تهمینه بوق می زنند

ابوالقاسم برای شبکه سه ،سریال جنگی می سازد

وای…

موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند!!

بیاد مرحوم حسین پناهی

+ اشک ریخته شده در Sat 22 Oct 2011ساعت 8 PM از چشمان یالنز |



من

ایرانی نیستم چون نامم عربی ست
من ایرانی نیستم چون وقتی به دنیا آمدم در
گوشم اذان عربی خواندند
من ایرانی نیستم چون روزی که به مدرسه
رفتنم پدر و مادرم قرآن بالای سرم گرفتند و
در مدرسه آیین محمد را به من آموختند نه
پندار نیک و کردار نیک و گفتار نیک
من ایرانی نیستم چون وقتی ازدواج کردم به
آیین عربها و با زبان عربی ازدواج کردم
من ایرانی نیستم چون هزار کیلومتر راه را
طی میکنم تا به پابوس امام هشتم شیعیان و
نواده پیامبر اعراب بروم اما کمی آنسوتر به
آرامگاه فردوسی نمی روم
من ایرانی نیستم چون اعیاد فطر و قربان و
غدیر و مبعث را تبریک می گویم و شادباش می
شنوم اما نمی دانم جشن سده چه روزیست
من ایرانی نیستم چون دهه محرم سیاه می پوشم
و با سر و روی گل آلوده عزادار خاندانی می
شوم که سرزمینم را گرفتند , مردانش را کشتند
و زنانش را به غنیمت بردند اما روز مرگ بابک
خرمدین را نمی دانم
من ایرانی نیستم چون حرف که می زنم بیشتر به
عربی می ماند تا فارسی
من ایرانی نیستم چون عربها پ ندارند و من می
گویم فارسی نه پارسی
من ایرانی نیستم چون در کشوری به دنیا آمدم
که روی پرچمش عربی نوشتند
من آرزوی ایرانی بودن هم ندارم چون آنقدر
دست نیافتنی است که آرزویش هم نمی توان کرد
من حسرت ایرانی بودن دارم

احمد شاملو

+ اشک ریخته شده در Tue 14 Jun 2011ساعت 9 PM از چشمان یالنز |



 

نوشتن احساسات بسيار آسانتر از رودرو بيان کردن آنهاست اما ارزش رودرو گفتن بسی بيشتر است

****** 

ای کاش آسمان حرف کویر را درک می کرد و اشک خود را نثار گونه های خشک او می کرد !

ای کاش واژه ی حقیقت آنقدر با دلها صمیمی بود که برای بیانش نیازی به شهامت نبود !

ای کاش دلها آنقدر خالص بود که دعای قلب بعد از پایین آمدن دستها مستجاب می شد !

ای کاش پروانه عشق را در سوختن شمع می دید و او را باور می کرد !

ای کاش با هم بودن معنی عاطفه را درک می کرد !!!

*****

وقتی یه بار ازدوست (دخترت یا پسرت)ضربه می خوری

درست مثل این می مونه که با ماشین بهت زده و داغونت کرده

ولی وقتی می بخشیش درست مثل این می مونه

 که بهش فرصت دادی تا دنده عقب بگیره

و دوباره از روت رد بشه تا مطمئن بشه چیزی ازت نمونده

*****

خواهش میکنم نظر میدین وبتونو بزارین

این آپمم بخاطر ساینا

+ اشک ریخته شده در Thu 12 May 2011ساعت 5 PM از چشمان یالنز |



سلام دوستان گلم

یه بنده خدایی گفت چرا آپ نمیکنیشرمنده سرم واقعا شلوغه تو عید

نتونستم آپ کنم سال نوتون مبارک

شرمنده کردین ارشد هم بد نبود هرچی خدا بخواد

************

زندگی را طی کن و آن گاه که بر بلندترین قله هایش ایستادی

لبخند خود را نثار تمام سنگ ریزه هایی کن

که پایت را خراشیدند

+ اشک ریخته شده در Wed 30 Mar 2011ساعت 8 PM از چشمان یالنز |



بچه ها واسه کنکور ارشد دعام کنین

نمی دانم این سیر ابدی و این کشف و شهود و مستی بخش

که هر روز و هر دم مرا در این اقیانوس اعظم و بی کرانه و

بی انتهایی که خلسه و جذب و مراقبت و تامل و اشراق می نامند

ولی نام دیگری دارد و نام ندارد که در نام نمی گنجد، فروتر می برد و غرقه تر می سازد.

 تا کجاها می کشد و تا کجاها می رسم؟

تا خدا و آن سوی دریای خدا تا کجا؟

 آن سوی هر سویی تا چه می دانم؟

اما می دانم تا منزل مرگ خواهم رفت و می دانم که مرگ منزلی در نیمه ی راه است.

آیا از آن سوی مرگ نیز سفری خواهد بود؟ کاشکی باشد!

 کاشکی از پس امروز بود فردایی!و بس....

دکتر شریعتی

+ اشک ریخته شده در Wed 26 Jan 2011ساعت 11 AM از چشمان یالنز |



تنها كه ميشدم ميرفتم بغلش مي كردم، باهاش حرف ميزدم، نوازشش میكردم، ميبوسيدمش و احساسش مي كردم.

چه روزي بود وقتي توي عيد  بهم عيدي دادي و من احساس میكردم دنيا رو بهم دادن و با نهايت غرور عيديم رو به
دوستام نشون ميدادم.
چه شب وحشتناکی  بود اون شبي که گفتند مادر نیست
همهٔ اينها و صد ها روز ديگه با خاطرات ريز و درشت و خوب و بد ديگه گذشت و خدا ميدونه كه توي اين ۸ سال حتي يك
بار هم نخواستم كه اگه ارادهٔ او نيست برگردي خونه و هميشه اين شعر رو زير لب زمزمه كردم:
شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفتــــــ * روی مه پیکر او سر ندیدیم وبرفتــــــــــــ *گویی از صحبت ما نیک به تنگــــــ امده بود* بار بست و به گردش نرسیدیم وبرفتــــــــــــ

 

مادر،
تنها خدایی که می تونی ببینی، باور کن!

او کنارت بود هر وقت گریه می کردی،
وقتی یه بچه کوچولو بودی.

تو شروع کردی به رشد کردن و بزرگ شدن!

او از خوشحالی به بالا پرید،
وقتی برای اولین بار واستادی
روی پاهای کوچیکت،

تو دلگرم شدی و مطمئن!

او با خوشحالی جشن گرفت،
اولین سالگرد تولدت رو.

تو کیک رو خوردی!

او به تو شیرینی داد،
اولین روز رفتنت به مدرسه.

تو ازشون لذت بردی!

او لباسای نو برای تو خرید،
بجای لباس برای خودش.

تو جلوی دوستات خودنمایی کردی!

او تو رو به دکتر برد،
وقتی مریض بودی.

تو سلامتیت رو بدست آوردی!

او با دوستش دعوا کرد،
وقتی تو با بچه دوستش کتک کاری کردین؛
برای اثبات بی گناهی تو و اینکه جلوی دوستش رو بگیره.

تو کمتر اهمیت دادی به چیزی که او از دست داد!

او پس انداز خودش رو به تو داد،
تا دوچرخه ات رو بخره.

تو با غرور سوار شدی!

به خاطر داشته باش! تمام چیزایی که داشت،
او همه رو به تو داد.

+ اشک ریخته شده در Fri 7 Jan 2011ساعت 9 PM از چشمان یالنز |



زن عشق می كارد و كینه درو می كند...

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر...

 می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی ....

 برای ازدواجش اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج كنی ...

 در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو ...

او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی ...

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی....

او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد ....

 او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ....

او مادر می شود و همه جا می پرسند

نام پدر .....

دکتر شریعتی

+ اشک ریخته شده در Tue 17 Aug 2010ساعت 9 PM از چشمان یالنز |



خدایا کفر نمی گویم

پریشانم

چه می خواهی تو از جانم !

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی

 

خداوندا !

اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیندازی

و شب ، آهسته و خسته

تهی دست و زبان بسته

به سوی خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟

 

خداوندا !

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه دیوار بگشایی

لبت بر کاسه مسی قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف تر عمارت های مرمرین بینی

و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟

 

خداوندا !

اگر روزی بشر گردی

زحال بندگانت با خبر گردی

پشیمان می شوی از قصه خلقت

از این بودن ، از این بدعت

خداوندا تو مسئولی

 

خداوندا !

تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

معلم شهید دکتر علی شریعتی

+ اشک ریخته شده در Wed 2 Jun 2010ساعت 0 AM از چشمان یالنز |



وقتی تو نیستی

هست های ما

چونانکه بایدند

نه بایدها ...

مثل همیشه آخر حرفم

و حرف آخرم را

با بغض می خورم

عمری است

لبخندهای لاغر خود را

در دل ذخیره می کنم :

باشد برای روز مبادا !

اما

در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هر چه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما کسی چه می داند ؟

شاید

امروز نیز روز مبادا باشد !

وقتی تو نیستی

نه هست های ما

چونانکه بایدند

نه بایدها ...

هر روز بی تو

 

روز مباداست

 

 

قیصر امین پور


+ اشک ریخته شده در Mon 24 May 2010ساعت 8 PM از چشمان یالنز |



 

تو بگو بهار قشنگه          من ميشم بهار تو

تو بگو سرده هوا            منم ميشم خورشيد تو

تو بگو كه نااميدي         منم ميشم اميد تو

تو بگو دلم گرفته از همه دو رنگيا       مظهر يه رنگي ميشم مشکی میشم واسه تو

تو بگو بارون بياد از آسمون              به خدا ميگم گريه كنه براي تو

تو بگو تنهام نزار                  منم نميرم از كنار تو

اگه غمگين و ناراحت بشي ازم       ميرم كه تا ابد پا

ك بشم از خيال توكاش تموم نميشد اين روزها و اين خاطره ها

تو ميموندي واسه من      منم ميموندم واسه تو

 

 

راستی به خاطر لطف دوستان موندیم 

 

+ اشک ریخته شده در Sat 9 Jan 2010ساعت 2 PM از چشمان یالنز |



سلام

۱۵ دی  ۱۳۸۸ ششمین سالگرد فوت مادرم

از وبلاگم خسته شدم با خودم قرار گذاشتم تو این روز وبلاگمو حذف کنم ولی خیلی از دوستان میگن این کارو نکن.

نمیدونم چیکار کنم  البته تو این وبلاگ خیلی راحتم ولی یه عزیزی  میگه پسر نباید احساساتی باشه

گفتم ببینم شما وبلاگ نویسای عزیز نظرتون چیه که بعد از ۴ ِ ۵  سال این وبلاگو حذف کنم ؟

شما راهنماییم کنید

نمیخوام بعدا پشیمون بشم البته میدونم با حذفش خیلی خیلی دلم میگیره

 آخه هروقت میام تو این کلبه دلتنگیم احساس میکنم مادرم اینجاست و دارم باهاش حرف میزنم.   

+ اشک ریخته شده در Mon 4 Jan 2010ساعت 8 PM از چشمان یالنز |



رها شده ام، میان باید ها و نبایدهایم گم شده ام و رها.

 رها از این قصه و آن قصه، این بایست و آن نبایست...

 می خواهم از این سقوط های همیشگی رها شوم.

 تصمیم گرفتم، قدم گذاشتم و محکم ایستاده ام.

 طوفان بایدکه مرا حرکت دهد.

 طوفانی سهمگین که بی اراده ی من، مرا از جا بکند و در خود بپیچد و ببرد.

 طوفانی که مرا به آخر خط ببرد


رها شده ام در تمام دل واپسیهایم
.

 کسی را ندارم این روزها. هیچ کس را.

هیچ کس.

این تنهایی انگار دارد مرا زلال می کند و شکننده.

 زلالی را دوست دارم

 اما شکستن... نه!

 وقتی می گویم کسی را ندارم حرفم از تنهایی جسمم نیست...

 روحم تنهاست.

 دلم اگر آغوش می خواهد،

 یک آغوش واقعی می خواهد.

آغوشی که حل شوم در آن.


پوست سرانگشتانم نازک شده اند،

 و حساس برای لمس گرمای یک بودن واقعی...


دلم گرمای حضور دریا و مادرم را فریاد می کند!

 

+ اشک ریخته شده در Thu 31 Dec 2009ساعت 8 PM از چشمان یالنز |



زندگی جاریست...

                       ولی این جز خیال نیست.

 شکوه مرگ را می بینم و ترنمی که چون باران روح را به نشاط می آورد را  می شنوم.

من در میان درختان خشکیده ای که ریشه در خاک نهاده اند

جاده هایی که عابران را به انتظار نشانده اند   و

قلب  های یخ زده ای که مدت هاست از تپش افتاده اند

مرگ را می بینم که چون جویباریست ...

صدای پای مرگ را می شنوم ...

                                                               فریاد سکوت

+ اشک ریخته شده در Sat 26 Dec 2009ساعت 7 PM از چشمان یالنز |



دستهایم چقدر بی پناهند

با گذر زمان تمام تنم می لرزد

روزها از پس هم میگذرد

و من خود را غرق در گذر زمان میبینم

میترسم خاطراتم راه وجدانم را و

مهمتر از همه دینم را به گذر زمان بسپارم

از آینده متنفرم!

چون مرا از داشته هایم دور میکند

فاصله ای که بین من و مادرم ایجاد میکند مرا می ترساند

یک سال دیگر گذشت و او پیش ما نیست......

چقدر دلم برایش تنگ شده است

من بهار را با بوسه های مادرم و

شکفتن گل را در خنده هایش یافتم

حال بدون حضور او بهار هم برایم رنگی ندارد

تصور چشمهایش دیوانه ام میکند.

چشمهایش چقدر معصوم و اشکهایش چقدر زلال بود.

دلم برای چشمهایی که نگاهم می کرد

دست هایی که مرا در اغوش میگرفت و

وجودی که برایم امید می داد تنگ شده

من هنوز بعد چهار سال گرمی دستهایش را حس می کنم

من چقدر خوشبخت بودم ............

+ اشک ریخته شده در Thu 14 Aug 2008ساعت 10 AM از چشمان یالنز |



زخمی بر پهلویم است

و

 خون میچکد

 و

 مردم نمک میپاشند.

و

من پیچ و تاب میخورم

 و

 دیگران گمانشان که میرقصم.

و

 

 این رقص خونین را دوست دارم

و

 من این پیچ و تاب را

 زیرا

 به یادم می اورد که سنگ نیستم،

که

 خشت و خاک نیستم

 که

انسانم

 و

 احساس دارم

 پس

 من هستم...

+ اشک ریخته شده در Mon 10 Mar 2008ساعت 11 AM از چشمان یالنز |



یک روز روزی از همین روزهاست

با صدای ناقوسی خاموش می شوم

 انروزپدربا صبر لجاجت میکند

مادر بوسه بر میچیند از گل اشک

 جیغ و داد و بیداد خواهر

 حق حق سنگین برادر می شکافت سینه خاک

 هی.......

+ اشک ریخته شده در Wed 7 Nov 2007ساعت 1 PM از چشمان یالنز |



 اندك جائي براي زيستن

اندك جائي براي مردن

و گريز از شهر

كه به هزار انگشت

به وقاحت

پاكي آسمان را متهم مي كند.

كوه با نخستين سنگ ها آغاز مي شود

و انسان با نخستين درد.

 

در من زنداني ستمگري بود

كه به آواز زنجيرش خو نمي كرد -

من با نخستين نگاه تو آغاز شدم.

 

توفان ها

در رقص عظيم تو

به شكوهمندي

ني لبكي مي نوازند،

و ترانه رگ هايت

آفتاب هميشه را طالع مي كند.

 

بگذار چنان از خواب بر آيم

كه كوچه هاي شهر

حضور مرا دريابند.

دستانت آشتي است

ودوستاني كه ياري مي دهند

تا دشمني

از ياد برده شود

پيشانيت آيينه اي بلند است

تابناك وبلند،

كه خواهران هفتگانه در آن مي نگرند

تا به زيبايي خويش دست يابند.

 

دو پرنده بي طاقت در سينه ات آوازمي خوانند.

تابستان از كدامين راه فرا خواهد رسيد

تا عطش

آب ها را گوارا تر كند؟

 

                              ( احمد شاملو)

+ اشک ریخته شده در Thu 11 Oct 2007ساعت 11 PM از چشمان یالنز |



كنار مشتي خاك

در دور دست خودم، تنها، نشسته ام

نوسان ها خاك شد

و خاك ها از ميان انگشتانم لغزيد و فرو ريخت .

شبيه هيچ شده اي !

چهره ات را به سردي خاك بسپار.

اوج خودم را گم كرده ام .

مي ترسم، از لحظه بعد، و از اين پنجره اي كه به روي احساسم

گشوده شد .

برگي روي فراموشي دستم افتاد : برگ اقاقيا !

بوي ترانه اي گمشده مي دهد،

 بوي لالايي كه روي چهره مادرم نوسان ميكند.

از پنجره

غروب را به ديوار كودكي ام تماشا مي كنم .

بيهوده بود، بيهوده بود .

                                                                                           (سهراب سپهری)

+ اشک ریخته شده در Sun 5 Aug 2007ساعت 2 PM از چشمان یالنز |



                           

از نادیا  به خاطر اینکه این عکس زیبارو برام انتخاب کرد ممنونم

 

 

 

 

قبری خالی از بلندای اسمان صدایم میکند و من زمین گیر خواهم شد



از فریادم بی چارگان بی تابی میکنند، خوش بهال روبهان انروز شادی میکند



فریاد من "خواب زندگان خفتگان را اشفته میسازد"



می دانی فریاد و زمین گیر شدن من برای چیست؟



به خاطر لقمه نانی که از دهن کودک فقر افتاد و خانه تاریک سگ ولگردی روشن شد



باز امشب روی قبر مادرم خوابیده ام، روی قبر مادری که من از نژاد اویم .



یا ماه خموش می افتد یا پیرهن مادری اغشته به خون



های و داد و بیداد ها ؛ می سوزم و می سوزم



دود کنده نیست غیرت است می سوزد؛ روح است می نالد



نیست مادر، مادری که درون من شعر می گفت ، فارغ از من و فریاد.



جوانه زد در شکاف سنگی و رویین تن شد.



زندگی جاریست؟ باید رفت به جنگ لحظه های سرد و تاریک مرگ.



دیگر باکی نیست، چهره کودک مادر خندان است، امروز.

 

+ اشک ریخته شده در Fri 29 Jun 2007ساعت 10 PM از چشمان یالنز |



نمی خوام بیشتر حرف بزنم 

 

                      تا فردای کنکور ۸۶                    

                    بای

+ اشک ریخته شده در Mon 26 Mar 2007ساعت 7 PM از چشمان یالنز |



            

                                                 مـــــــــــاآآآآآدر د وستــت داآآآآآآرم

 

                           بی نهایتــــــــــــ  تـــــــا   قیامتـــــــ

                                                                                             

 

                                                                                    به نام مادر

 

                و به نام خدایی که هر موجودی را که می خواهد ،

 

                می افریند و هرموجودی را که می خواهد به پیش خود میبرد.....

 

               مادرمن هم رفته،به دنیای دیگر بار سفر کرده   ،

 

              خیلی زود و به قول حافظــ 

 

              شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفتــــــــــــ

 

              روی مه پیکر او سر ندیدیم وبرفتــــــــــــــــ

 

             گویی از صحبت ما نیک به تنگــــــ امده بود

 

             بار بست و به گردش نرسیدیم وبرفتــــــــــــ

 

             بدترین سالها،بدترین ماه ها،بدترین روزها،

 

            بدترین ساعت هاو حتی بدترین دقایق و ثانیه

 

            را در این سه سال و چهار ماه به نظر میرسد پشت سر گذاشتــــــم

 

            بدون مادر زندگی کردن تجربه کردم ،کا ملا سخت است و دشوار

 

          من برای مادرم ناراحت نیستم که از این دنیای نفرت انگیز رفته ،

 

           زیرا مثل یک فرشته رفت و این اصلا اغراق نیست....

 

           برای این ناراحتم که تنها مانده ام و هیچکس نمی تواند

 

          جای خالی مادررا برام پرکنـد ولی بیشتر به این افسوس می خورم

 

          وعذاب میکشم که نتوانستم بهش بگویم دوستش دارم

 

         وامیدوارم مرا به همین خاطر نبخشیده باشد

 

        و الان فریاد میزنم و می گویم 

 

            مـــــاآآآآآدر دوستــــــت داآآآآآآرم

 

    بی نهایتـــــــــ  تـــــــــا قیامتــــــــ

 

+ اشک ریخته شده در Thu 22 Mar 2007ساعت 9 PM از چشمان یالنز |



+ اشک ریخته شده در Sun 10 Sep 2006ساعت 10 AM از چشمان یالنز



در اين دنيا سراب محکوم است به پوچي... پرستو محکوم به کوچ کردن... شمع محکوم به اشک ريختن... خارها محکوم به تنهايي... روز محکوم به غروب کردن... شب محکوم به رسيدن... قلب با همه ي پاکي وصداقتش محکوم به دوست داشتن وچه محکوميتي شيرين تر و دلپذير تر ازاين است؟ اما اي کاش همه ي اين محکوميتها زيبا را مي پذيرفتند. اي کاش. ....  وبه قول بابک قزاراقزارا اولمک        سارالا سارالا یاشاماخ دان یاخچدور                                                                                                                                       

+ اشک ریخته شده در Sun 10 Sep 2006ساعت 10 AM از چشمان یالنز



 
به تو می نگرم . تو در خوابی . آرام آرام . تنفست به جاست و دردی نداری . روز خوبی داشته ای و فردایت بهتر است . فردا را نگرانی. من نگاهت می کنم و مواظبت هستم.

به تو  می نگرم . دوستت دارم . هر چند نشانی از علاقه در تو نمیبینم. مرا تنها آن هنگام یاد داری که نیاز ! مرا تنها آن هنگام یاد داری که تنها! آری ... آری ... سالهاست که تو مرا داری و من تو را نه ! سالهاست که در خنده هایت رنگی از من نیست و در گریه هایت تمام من هستم و قصران من. آه ....

به تو می نگرم  . به تو ... تو که مخلوق منی . کاش گاهی به آسمان نگاه کنی ...

+ اشک ریخته شده در Fri 8 Sep 2006ساعت 7 PM از چشمان یالنز



  

چقدر دوست داشتم يك نفر از من مي پرسيد چرا نگاه هايت انقدر


غمگين است؟


چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است؟


اما افسوس

....
هيچ كس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره . اري با تو هستم .. با تويي


كه از كنارم گذشتي

....
و حتي يك بار هم نپرسيدي چرا چشم هايت هميشه باراني است!!!؟؟

راستی چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ اشک ریخته شده در Tue 5 Sep 2006ساعت 7 PM از چشمان یالنز |




 فال حافظ - قالب وبلاگ